حكيم ابوالقاسم فردوسى
306
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
همه يك به ديگر نهادند روى * كه اين پر هنر مرد پرخاش جوى چه مرد است و اين مرد را نام چيست * هم آورد او در جهان مرد كيست پيران به هومان گفت : امروز مرا سرِ رزم با ايرانيان نيست . دليران ما وقتى كشته شدن كاموس را كه سر آمدِ جنگ جويان ما بود به ياد مىآورند ، دلشان از بيم مىلرزد . آنگاه همهء سران سپاه پيش خاقان چين رفتند و از كشته شدن كاموس گريستند . خاقان چين آنان را دلدارى داد و گفت : من او را كه كاموس از او شد هلاك * به خم كمند اندر آرم به خاك همه شهر ايران كنم رود آب * به كام دل شاه افراسياب رزم چنگش با رستم چنگش كه سوارى تنومند و پر زور بود به خاقان گفت : اين كار را به من بازگذار . من كين كاموس را از او مىستانم . خاقان بر وى آفرين كرد و گفت : اگر اين دليرى به جاى آورى ترا از هر چه خواهى بىنياز مىكنم . همان گاه چنگش بر اسب برآمد ، و چون نزديك ايرانيان رسيد از سرِ غرور و خيرهسرى گفت : كمندافگنى كه كاموس را به بند درانداخت و كشت كجاست ؟ اگر به آوردگاه بيايد سزايش را مىدهم . رستم از جاى جست بر رخش نشست به آوردگاه رفت و چون به چنگش رسيد ، گفت : هم اكنون ترا نيز همچون كاموس خاك در چشم مىكنم . چنگش چون نيك در پيل تن نگريست و بالاى بلند و بازوان ستبر و نيرومندش را ديد ، ترسيد ، پشت به ميدان كرد و اسب برانگيخت ، و خواست به لشكرگاه خود بازگردد . پيل تن رخش در پى او تاخت و چون به وى رسيد دم اسبش را گرفت او را از زين در ربود و بر زمين زد . چنگش زينهار خواست ، اما تهمتن بر جان او نبخشيد ، و سر از تنش جدا كرد . خاقان چين از كشته شدن چنگش دردمند شد ، و به هومان